محمد نعيم

47

شرح مثنوى ( فارسى )

از نور آن قناعت كى تو جان خود را روشن كردى ؟ و مهمان آن جان را به نعمت ديدار رحمان كى خورش و پرورش دادى ؟ و كى خوان « يطعمنى ربّى » پيش آن مهمان نهادى و تو غير از اسم و رسم آن قناعت - كه شيوهء عوام است - ندارى كه هر صبح و شام چشم‌انتظار بر در يار و اغيار دوخته و به آتش ديگدان خانهء جان را افروخته و در وقت گرسنگى در كينه و غضبى و در وقت تهى شكمى چون نى در نالشى و هميشه براى استخوانى « 1 » با سگان در جنگ و چالشى و قدم دعواى فقر و دم قناعت با اميران فقر - كه قانع به خشك و ترند و پادشاهان بحر و برّند - مىزنى و لاف درويشى بر خود مىتنى « 2 » و نشتر طمع بر رگ ملخ مىزنى و تو در ميان آن قناعت كه گنج است / B 91 / و در ميان آنكه رنج است فرق نكرده‌اى و پيغمبر خدا آن قناعت كه نصيحت خاصان است گنج فرموده است « 3 » ، نه اين قناعت كه رنج است گنج نام نهاده است . نصيحت كردن مرد زن را كه در فقيران به خوارى منگر [ و ] در كار حق به گمان كمال « 4 » نگر و طعنه مزن در فقر [ 2342 ] گفت : اى زن ! تو زنى يا بو الحزن ؟ * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن 51 [ 2343 ] مال و زر سر را بوَد همچون كلاه * كَل بوَد او « 5 » كز كُلَه سازد پناه اهل لغت ، اشتقاق فقر از « فقار » كنند و فقار مهره‌هاى پشت را گويند ؛ و در اصطلاح علماى فقه ، فقر را از آن جهت فقر مىخوانند كه احتياج معاش و عدم حصول آن معاش پشت او را شكسته است ؛ و مراد از فقر در اين مقام كه مقام فخر است ، شكستن فقر است پشت احتياج را و گسستن اسباب دنيا را كه فقير حقيقى جميع اسباب دنيا را شكسته و از تعلّقات دنياوى رسته ، تصرّف ملك بىاسبابى پيدا كرده ، كلاه رضا و تسليم بر تارك

--> ( 1 ) . ش : استخوان . ( 2 ) . ش : مىبينى . ( 3 ) . ش : - است . ( 4 ) . ش : بكمال . ( 5 ) . ش : كو .